X
تبلیغات
شیکسون
برج و کبوتر خلیج همیشگی فارس -- برج و کبوتر

                 

    

   برج و کبوتر    

 

 

 

           

دانى از زندگى چه مى خواهم

من تو باشم .... تو ... پاى تا سر تو

زندگى گر هزار باره بود

بار دیگر تو ... بار دیگر تو

آرى آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست ، من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

قصه برج

برج

با دریغى سنگین

شعر آمیخته با حسرت یک خاطره را

قصه ى حادثه ى برج و کبوتر را یک بار دیگر مى خوانم

اى پرنده ى مهاجر ، اى مسافر

اى مسافر من ، اى رفته به معراج

تو به اندازه ى قدرت پریدن

تو به اندازه ى دل بریدن از خاک عزیزى

زیر این گنبد نیلى ،‌ زیر این چرخ کبود

توى یک صحراى دور ،‌ یه برج پیر و کهنه بود

یه روزى زیر هجوم وحشى بارون و باد

از افق ، کبوترى تا برج کهنه پر گشود

خسته و گمشده از اون ور صحرا مى اومد

باد پراشو مى شکست ، بارون بهش سیلى مى زد

برج تنها سرپناه خستگى شد

مهربونیش مرهم شکستگى شد

اما این حادثه ى برج و کبوتر

قصه ى فاجعه ى دلبستگى شد

آخر این قصه رو ... تو مى دونى .... تو مى دونستى

من نمى تونم برم .... تو مى تونى .... تو مى تونستى

باد و بارون که تموم شد ، اون پرنده پر کشید

التماس و اشتیاقُ تو ى چشم برج ندید

عمر بارون عمر خوشبختى برج کهنه بود

بعد از اون حتى تو خوابم اون پرنده رو ندید

اى پرنده ى من اى مسافر من

من همون پوسیده ى تنها نشینم

هجرت تو هر چه بود معراج تو بود

اما من اسیر مرداب زمینم

راز پرواز و فقط تو مى دونى ... تو مى دونستى

نمى تونم بپرم .... تو مى تونى .... تو مى تونستى

شعری از اردلان سرافراز

خداوندا من در کلبه ى فقیرانه ى خود چیزى دارم که تو در عرش کبریاییت ندارى !! زیرا من ، چون تویى دارم و تو چون خودى ندارى دکتر علی شریعتی

دوستانی که تمایل دارند در این وبلاگ مطلب بنویسند ( عضو شوند ) می توانند در قسمت نظرات عنوان کرده تا دعوت نامه برایشان فرستاده شود !

این وبلاگ دیگه به روز نمیشه ! ( تا کی ؟ نمی دونم! )

براى گوش دادن به موزیک اصلی وبلاگ

#FFFFFF

به برنامه ی Real Player نیاز خواهید داشت !

اضافه کردن آیدی برج و کبوتر در لیست دوستانتان در یاهو مسنجر

دیدن نوشته های قبلی

چیزی به یادگار برای من می نویسی ؟

اضافه کردن Id برج و کبوتر در یاهو مسنجرتان

عنوان نوشته های قبلی وبلاگ

دفتر یادبود برج و کبوتر

پنج‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1385
گامی به پیش!

شیخ ابوسعید یکبار به طوس رسید. مردمان از شیخ استدعاء مجلس کردند ، شیخ اجابت کرد ؛ بامداد در خانقاه ِ استاد  تخت بنهادند و مردم می آمدند و می نشستند. چون شیخ بر تخت شد و مقریان قرآن برخواندند و مردم می آمد چندانکه کسی را جای نماند ، مُعََرف برخاست و گفت : خدایش بیامرزد که هر کسی از آنجا که هست یک گام فراتر آید.

شیخ گفت : و صلی الله علی محمد و آله اجمعین ؛

و دست به روی فرود آورد و گفت : هرچه ما خواستیم گفت و جمله ی پیغامبران بگفته اند او بگفت ، خدایش بیامرزد که هرکسی از آنجا که هست یک گام فراتر آید.

چون این کلمه بگفت از تخت فرود آمد و آن روز بیش از این نگفت.

 

کتاب اسرار التوحید

باب دوم ، فصل دوم

اثر محمد بن منور

----------------------------------------------------------

جمعه 27 مرداد‌ماه سال 1385
کلوخ

قبل از خواندن حکایت این را بدان که :

معتزله : فرقه ای است که می گویند به دنیا و آخرت دیدن خداوند ممکن نیست و نیکی از خداست و بدی از نفس انسان است و در کل اراده ی انسان در انتخاب افعال خود آزاد است.

معتزلی : یک تن از معتزله

اشاعره : فرقه ای است که می گویند بد و نیک کارها همه آفریده خداوند است و بنده را به هیچ وجه اختیار نیست ( اعتقاد بر جبری بودن امور ). اطلاعات بیشتر لغتنامه ی دهخدا.

حکایتی که آورده شده است ، درست برعکس تعریف معتزله است و در واقع اشاعره است ! چرا ؟ این رو دیگه من نمی دونم. مهم محتوای حکایته ! اینکه کی بوده و  کی گفته مهم نیست  !

 

* * * *

آورده اند که در بغداد ، هر روز یکی از علمای معتزله امامت می کرد. یکی از خلفای بنی عباس که بر مسند خلافت نشسته بود ، معتزلی را رخصت امامت و پیشنمازی داده ، و آن خلیفه از اقوام نزدیک بهلول بود.

چون بهلول به کمال عقل و دانش آراسته بود و عداوت تمام با معتزلی داشت ، هر روز به مسجد می رفت و سخنهای رکیک و ناخوش و درشت به معتزلی می گفت. چون جماعت پیروان معتزلی می دیدند که بهلول نسبت به معتزلی خفت و خواری می رساند ، بهلول را از مسجد بیرون کردند و بعد از آن به امر نماز قیام نمودند.

چون بهلول چنان دید ، روزی پیش از نماز کلوخی برداشت و به مسجد رفت و در زیر منبر پنهان شد. چون وقت نماز شد ، مردم جمع شدند. معتزلی به مسجد آمده نماز گزارد. پس از ادای نماز ، به منبر بر آمده مشغول موعظه گردید. عبارتی برخواند که معنی آن این بود که (( فردای قیامت ، شیطان را عذاب نمی رسد ؛ زیرا که دوزخ آتش است و شیطان هم از آتش است. جنس از جنس متأذی نمی گردد. ))

بهلول خواست که بیرون آید ، صبر کرد. باز معتزلی عبارتی دیگر برخواند که معنی آن عبارت این بود که (( خیر و شر هر دو به رضای خدا است. ))

بهلول خواست که بیرون آید ، باز صبر کرد و خود را ظبط نمود. و در آن اثنا باز معتزلی عبارتی برخواند که معنی آن عبارت این بود که (( خدای تعالی را در روز قیامت می توان رویت نمود. ))

پس از شنیدن این عبارت ، بهلول را دیگر طاقت صبر نماند. از زیر منبر بیرون آمد و کلوخی را که در دست داشت ، بر سر آن معتزلی زد و پیشانی او را بشکست.

بهلول از مسجد بیرون رفت. آن جماعت چون چنان دیدند ، برخاسته آن معتزلی را برداشته به خانه ی خلیفه بردند و شکایت زیادی از بهلول نمودند.

خلیفه از این معنی و عمل بسیار دلتنگ شد و آزرده گردید ، و در فکر این بود که بهلول را آزار رساند و عقاب و سیاست نماید. ناگاه بهلول سر و پای برهنه ، بی سلام داخل گردید و رفت در صدر مجلس ، از معتزلی و خلیفه بالاتر نشست.

چون خلیفه بهلول را دید بسیار عتاب کرد و گفت : ای دیوانه ی بی ادب ! تو چه حق داری که بر امام زمان ادعای زیادتی و تعدی نمایی ؟

بهلول گفت :ای خلیفه ی زمان ، در امر مباحثه و فحص در مسایل رنجش نباشد ! این مرد سه مساله بیان نمود و این کمترین سه مساله ی او را به کلوخی حل نمودم. اگر چنانچه خلیفه توجه فرماید و گوش دهد ، معلوم می شود که این کمترین نسبت به او  بی ادبی نکرده ام ، جز اینکه جواب مساله ی او را گفته ام.

خلیفه فرمودند بیان کن تا بدانیم.

بهلول رو به معتزلی کرد و گفت : ای معتزلی ! تو خود گفتی که شیطان را روز قیامت عذاب نمی رسد ، زیرا که دوزخ آتش است و شیطان هم جنس آتش است ؛ جنس از جنس متأذی نمی شود.

معتزلی گفت : بلی.

بهلول گفت : این کلوخ که بر سر تو زدم ، چه جنس بود ؟

گفت : جنس خاک.

گفت : پس چرا چون بر سر تو زدم ، متأذی شده ای و ضرر رسانید ؟

معتزلی ساکت شد.

باز بهلول گفت که : ای امام مسلمان ، تو خود گفتی که فردای قیامت ، خدا را می توان دید.

گفت : بلی.

گفت کلوخی که من بر سر تو زدم ، درد می کند ؟

گفت : بلی !

گفت : درد را به من بنما تا ببینم.

گفت : درد را چگونه توان دید ؟

گفت : ای امام عالم ، درد جزئی از مخلوقات خداست. هرگاه مخلوق حقیر را نمی توان دید ، خدا را چگونه می توان دید ؟

پس از این گفتگو ، معتزلی ساکت شد و جواب نداد.

باز بهلول گفت : ای امام ، تو خود گفتی که خیر و شر هر دو به رضای خداست.

گفت : بلی.

بهلول گفت که هرگاه چنین باشد ، پس من این کلوخ را به رضای خدا بر سر تو زده ام و تو چرا از من رنجیده ای ؟ و حال اینکه به رضای خدا عمل نموده ام.

 

بعد از این معتزلی خجل مانده و سکوت کرد و به سبب خجالت و رسوایی برخاست و از مجلس بیرون رفت. زیرا چون آفتاب پنهان طالع شود ( طلوع کند )  ، خفاش را دیده کور شود.

 

خورشید ، ندیده چشم ِ خفاش / پیش من و توست در جهان فاش

 

کتاب : کلیات اشعار و آثار فارسی شیخ بهایی

از قسمت : پند اهل دانش و هوش به زبان گربه و موش

----------------------------------------------------------

   1       2       3       4       5       ...       20    >>

زندگی کتاب شعر لحظه هاست

بهترین فصل ( شعر ) کتاب ، درد عشق

صفحه ی اصلی#FFFFFF

برای عضویت در خبرنامه وبلاگ برج و کبوتر نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری

نماد وبلاگ من

برای نمایش این لوگو در وبلاگتان کد زیر را در قالب خود قرار دهید

تعداد بازدیدکنندگان

116918

Search Engine Optimization