X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

برج و کبوتر

پنج‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1385

دوستی و کوی "علی چپ "

تماس برای بار دوم و این بار من ، خود گوشی را برداشتم :

 

 

گفت : فلانی هست ؟

گفتم : نه همچین کسی رو اینجا نداریم

گفت : شما تازه اونجا نشستید ؟

گفتم : نه عزیزم ما همون قبلی ها هستیم ؛

 

یک "دوست" ؛ نه خدایا ، شاید "آشنا" واژه ی مناسب تری باشد ،

در آن لحظه یاد کوی "علی چپ" افتادم که چه کوی جالبی است ، برای اینکه مدتی خودت را در آن گم کنی :

  " نشناختمت ، پیش شماره ات تابلو نیست ، سوالت که اصلا تابلو نبود ."

 

زمانی آدم صلاح می بیند سری هم به "کوچه ی علی چپ" بزند ، اما "کوچه ی علی چپ" هم ظرفیتی دارد ؛ بعضی وقتها به آنجا دیگر راهی نیست و یا بهتر بگویم راهت نمی دهند.

خنده ام گرفته بود . چه می توانستم بگویم . آخر آدم ... نمی دانم ... شاید تعویض خانه قضیه ی بسیار مهمی بود که من از آن بی اطلاع بودم اما تا جایی که حافظه ام یاری می کند می دانم که بعداز گذشت دو ماه از خریدن آن ، من هم با اسباب اثاثیه خانه ی تازه را دیدم  و جواب من به پدرم در این مورد این بود که : فقط خدا را شکر که سقفی بالای سرم هست .

 

بعضی وقتها آدم سعی در این دارد که نظر دیگران را راجع به خودش عوض کند ولی متوجه می شود که این کار ، حکم آب در هونگ کوبیدن را دارد ؛ البته نه همیشه . هر چه بیشتر سعی می کنی انگار آن شخص متقاعدتر می شود که نظرش راجع به تو درست بوده است. پس تلاش من بیهوده است . هرگونه که مایلی راجع به من فکر کن .

آموخته ام که خود را برتر از دوستم نشان ندهم حتی اگر فی الواقع اینگونه باشد ، چرا که معتقدم این کار یعنی کوچک کردن دوستم و باعث می شود آن دوستی با خالی بندی و لاف زدن برای یکدیگر گره بخورد و به نظر من دوستی یعنی خواستن آن فرد و شعورش نه چیزه دیگر نه پز دادن و کلاس گذاشتن ؛ و انسان چه ساده می تواند از کلام (رو در رو ، تماس تلفنی ، ایمیل ) و رفتار ...  بفهمد که غرض از صحبت ، رفتار و دوستی چه بوده و وقتی من دچار چنین حسی شوم ، دست به دامن دروغ نمی شوم ، راست می گویم اما دیگر ، همه ی حقیقت را بازگو نمی کنم !! تا به خود چیزی خلاف پندارم را ثابت کنم و صبرم بسیار است ، اما وقتی عین پندارم ثابت شود چه ؟ شاید آنگاه ، "آشنا" نام مناسب تری به جای "دوست" باشد . پس رفتار من هم مانند یک آشنا می شود .

سعید می گفت : " تو می تونی یکی رو دوست داشته باشی ولی دلیل بر این نیست که اونم تو رو دوست داشته باشه ."

و مدتها به دنبال همین واژه ها می گشتم " تو را دوست ندارد " و من هم این حق را برای خود قائلم که فردی این چنین را به اندازه ی یک آشنا دوست داشته باشم و  نه ، به اندازه یک دوست و شاید اصلا نباید دوست داشتنی در کار باشد .

و دوستی به نظر من معامله ای است که کالای اصلی اش محبت هست .

 

 

عقده های یه شکست رو خالی کن سر دل من !

دیگه متروک مونده و سرد خاک پیر ساحل من

از نگاهات خوب می فهمم که تو فکرت یه فریبه

بازی بسه پاشو بشکن ، من غریب و تو غریبه ...

 

حرف از سعید شد . وبلاگ زندگی در روشنایی آفتاب برای این دوست خوبم هست که به گفته خودش مهمترین هدفش "صحبت از مقولات اجتماعی است" و مقولات اجتماعی یعنی صحبت از همه چیز . به هرحال امیدوارم که در این امر موفق باشد .

 

نظرات (9)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
پنج‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1385 ساعت 22:38
+ آوا
سلام دوست عزیز...ممنونم از اینکه بهم سر زدی. خوشحالم کردی. من آپ کردم دوست داشتی بیا... شاد باشی.
امتیاز: 0 0
جمعه 18 فروردین‌ماه سال 1385 ساعت 12:13
+ صبور
و عشق کاسدترین متاع به بازار قلب هاست،قالب نو مبارک.
امتیاز: 0 0
جمعه 18 فروردین‌ماه سال 1385 ساعت 13:04
+ سعید
سلام
خوبی من از اون کد رنگ چیزی نفهمیدم میشه یکبار دیگه توضیح بدی بعد بگو هر کد رو باید کجا بکار ببری.اگر بگی ممنونت میشم راستی قالبت هم خیلی قشنگه.
بای
امتیاز: 0 0
شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1385 ساعت 11:50
+ سایه
سلام حمیدرضای عزیز

مرسی که قدم رنجه کردی. همیشه به حضورت دلم گرمه.
راستی سال نو هم مبارک. دیر کردم، ببخشید دیگه

اما ... این حرفهایی که نوشتی واقعی بود؟ منظورم قضیه ی کوچه علی چپه !
امیدوارم تو هم به هر آنچه که لایقش هستی و دوست داری برسی

شاد باشی
منتظرت هستم
امتیاز: 0 0
شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1385 ساعت 15:25
+ صبور
آقا ما به روزیم اگه خواستی یه تک پا...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1385 ساعت 09:02
+ ونوس
به اسم آشنایی رفاقتی به پا کردی



به نام اون رفاقت دیدی با من چه ها کردی



می گفتی با من از دنیا دیگه هیچ انتظاری نیست



می گفتی در کنار من تو را با گریه کاری نیست



شدی درد و دوای من شدی مثل خدای من



شدی درد آشنای من شروع انتهای من



برو دیگه نمی خوام با حرفات همصدا باشم



می خوام مثل خود تو با هر کس بی وفا باشم



منا به حال خود بگذار گرفتم درسما اینبار



تو را دیگه نمی خوام به دیدارت نمی آم
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1385 ساعت 09:39
+ ف تنها
سلام آقای عابدینی خیلی زیبا بود به ما هم سری بزنی ممنون میشم
امتیاز: 0 0
دوشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 09:48
+ سایه
سلام به بلاگ شما مرتب سر میزنم اون قسمت که نوشتی حرفهای خودم واقعا عالی من همهآنارو قبول دارم موفق باشی
در ضمن آیدی من هک شده لطقا با ایدی جدید من رو اد کنید
چون من اد لیستهام رو ندارم تشکر
امتیاز: 0 0
دوشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 09:51
+ سایه
بازم سلام یادم رفت آیدیم رو بزنم براتون sayeh_k79

راستی به بلاگ من هم سر بزنید
www.sayeaftab.blogsky.com www.sayehmetallica.blogfa.com
امتیاز: 0 0