خلیج همیشگی فارس -- برج و کبوتر

                 

    

   برج و کبوتر    

 

 

 

           

دانى از زندگى چه مى خواهم

من تو باشم .... تو ... پاى تا سر تو

زندگى گر هزار باره بود

بار دیگر تو ... بار دیگر تو

آرى آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست ، من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

قصه برج

برج

با دریغى سنگین

شعر آمیخته با حسرت یک خاطره را

قصه ى حادثه ى برج و کبوتر را یک بار دیگر مى خوانم

اى پرنده ى مهاجر ، اى مسافر

اى مسافر من ، اى رفته به معراج

تو به اندازه ى قدرت پریدن

تو به اندازه ى دل بریدن از خاک عزیزى

زیر این گنبد نیلى ،‌ زیر این چرخ کبود

توى یک صحراى دور ،‌ یه برج پیر و کهنه بود

یه روزى زیر هجوم وحشى بارون و باد

از افق ، کبوترى تا برج کهنه پر گشود

خسته و گمشده از اون ور صحرا مى اومد

باد پراشو مى شکست ، بارون بهش سیلى مى زد

برج تنها سرپناه خستگى شد

مهربونیش مرهم شکستگى شد

اما این حادثه ى برج و کبوتر

قصه ى فاجعه ى دلبستگى شد

آخر این قصه رو ... تو مى دونى .... تو مى دونستى

من نمى تونم برم .... تو مى تونى .... تو مى تونستى

باد و بارون که تموم شد ، اون پرنده پر کشید

التماس و اشتیاقُ تو ى چشم برج ندید

عمر بارون عمر خوشبختى برج کهنه بود

بعد از اون حتى تو خوابم اون پرنده رو ندید

اى پرنده ى من اى مسافر من

من همون پوسیده ى تنها نشینم

هجرت تو هر چه بود معراج تو بود

اما من اسیر مرداب زمینم

راز پرواز و فقط تو مى دونى ... تو مى دونستى

نمى تونم بپرم .... تو مى تونى .... تو مى تونستى

شعری از اردلان سرافراز

خداوندا من در کلبه ى فقیرانه ى خود چیزى دارم که تو در عرش کبریاییت ندارى !! زیرا من ، چون تویى دارم و تو چون خودى ندارى دکتر علی شریعتی

دوستانی که تمایل دارند در این وبلاگ مطلب بنویسند ( عضو شوند ) می توانند در قسمت نظرات عنوان کرده تا دعوت نامه برایشان فرستاده شود !

این وبلاگ دیگه به روز نمیشه ! ( تا کی ؟ نمی دونم! )

براى گوش دادن به موزیک اصلی وبلاگ

#FFFFFF

به برنامه ی Real Player نیاز خواهید داشت !

اضافه کردن آیدی برج و کبوتر در لیست دوستانتان در یاهو مسنجر

دیدن نوشته های قبلی

چیزی به یادگار برای من می نویسی ؟

اضافه کردن Id برج و کبوتر در یاهو مسنجرتان

عنوان نوشته های قبلی وبلاگ

دفتر یادبود برج و کبوتر

پنجشنبه 16 شهریور ماه سال 1385
گامی به پیش!

شیخ ابوسعید یکبار به طوس رسید. مردمان از شیخ استدعاء مجلس کردند ، شیخ اجابت کرد ؛ بامداد در خانقاه ِ استاد  تخت بنهادند و مردم می آمدند و می نشستند. چون شیخ بر تخت شد و مقریان قرآن برخواندند و مردم می آمد چندانکه کسی را جای نماند ، مُعََرف برخاست و گفت : خدایش بیامرزد که هر کسی از آنجا که هست یک گام فراتر آید.

شیخ گفت : و صلی الله علی محمد و آله اجمعین ؛

و دست به روی فرود آورد و گفت : هرچه ما خواستیم گفت و جمله ی پیغامبران بگفته اند او بگفت ، خدایش بیامرزد که هرکسی از آنجا که هست یک گام فراتر آید.

چون این کلمه بگفت از تخت فرود آمد و آن روز بیش از این نگفت.

 

کتاب اسرار التوحید

باب دوم ، فصل دوم

اثر محمد بن منور

----------------------------------------------------------

زندگی کتاب شعر لحظه هاست

بهترین فصل ( شعر ) کتاب ، درد عشق

صفحه ی اصلی#FFFFFF

خانه ات سرد است ؟

خورشیدی در پاکت می گذارم و برایت پست می کنم .

ستاره ی کوچکی در کلمه ای بگذار و به آسمانم روانه کن .

- بسیار تاریکم - !

شناسنامه کامل من...

برای عضویت در خبرنامه وبلاگ برج و کبوتر نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری

نماد وبلاگ من

برای نمایش این لوگو در وبلاگتان کد زیر را در قالب خود قرار دهید

تعداد بازدیدکنندگان

32897

Search Engine Optimization