X
تبلیغات
نماشا
رایتل

برج و کبوتر

پنج‌شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1384

پریشادخت شعر آدمیزادان

1-     می خواستم متن زیر را هفته پیش که سالروز مرگ فروغ بود ، در وبلاگم قرار دهم که متاسفانه نشد .

2-  شعر اخوان که در انتهای متن آمده است به صورت کامل نمی باشد ( به سلیقه خود قسمتهایی از شعرش را انتخاب کرده ام )

۳-     عنوان این متن در کتاب : خاک پذیرنده اشارتی است به آرامش ( عنوانی که من انتخاب کردم از شعر اخوان بوده است )

 

(( من آرزوی دیگری در دنیا ندارم . احساس می کنم همه ی آرزوهایم برآورده شده است ، ولی می دانم ، یا شاید فکر می کنم ، آدم اگر آرزویی نداشته باشد می میرد و این واقعا وحشتناک است ؛ خیلی وحشتناک . می ترسم پسرم را نبینم . این خیلی وحشتناک تر است . )) (( بعضی وقتها فکر می کنم که ترک کردن این زندگی برای من در یک ثانیه امکان دارد چون به هیچ چیز دلبستگی ندارم . ))  و پیشتر گفته بود : (( می ترسم زودتر از آنچه فکر می کنم بمیرم و کارهایم ناتمام بمانند . ))

 

سرانجام ، روز پایانی زندگی فروغ ( دوشنبه 24 بهمن 1345 ) فرا رسید :

(( روز آخر که با هم ناهار خوردیم ساعت سه بعد از ظهر بود . من برخاستم تا به سر کار بروم . خواستم تا او را هم برسانم .

 گفت : شما آنقدر آهسته می رانید که آدم حوصله اش سر می رود .

بعد با ماشینی که از استودیو دنبالش فرستاده بودند رفت ... ))‌ ( سخنان محمد فرخزاد )

 

فروغ در زندگی شیفته ی سرعت بود :

(( فقط برای من مساله سرعت مطرح بود . مثل این است که این سرعت جوابی به خفقان و خاموشی درون من می دهد و برای من تسکینی است . وقتی با سرعت پیش می روم نمی توانم به چیزی بی اندیشم و همین را دوست دارم . حس می کنم که بار مسئولیت سنگینی از روی دوشم برداشته می شود . خودم را رها می کنم در آن جریانی که مرا با شتاب به پیش می برد و این راه طی شدن ، حالت نفس تازه کردن را برای من دارد. ))

 

در ساعت 3 بعد از ظهر دوشنبه 24 بهمن 1345 ، فروغ با سرعت به استودیو می رفت .فروغ بچه ها و پرنده ها را بسیار دوست داشت . می گفت :آنها پاک ترند .

آخر هم جان خودش را در راه دوستی با بچه ها گذاشت . او که دوست قدیمی بچه ها بود ، وقتی دید ماشین دبستان شهریار قلهک به جلو او پیچید ، برای جلوگیری از تصادف به راست راند و از جاده ی اصلی منحرف شد . تنها لبخند یک کودک که از بند مرگ رسته بود برای او کافی بود . او از پشت شیشه ی ماشین خود بچه ها را می دید که با وحشت به ماشین او که داشت به آنها می خورد ، نگاه می کردند . ماشین از جاده منحرف شد ولی باز نتوانست از تصادف با ماشین بچه ها جلوگیری کند و به بدنه ی آن خورد ولی شدت تصادف زیاد نبود .

با این حال سر فروغ در اثر ترمز شدیدی که کرده بود به شیشه ی جلو جیپ استیشن خورد و بینی او را از وسط پاره کرد . شدت ضربه به حدی بود که در ِ اتومبیل به شدت باز شد و فروغ با پیشخدمت استودیو گلستان که در عقب ماشین نشسته بود از ماشین بیرون افتاد . در همین موقع سر فروغ به در ِ ماشین گرفت و گوش چپ او سخت آسیب دید طوری که می خواست جدا شود . آنگاه فروغ با سر به جدول خیابان خورد و سرش شکست .

او را به بیمارستان بردند اما افسوس که دیگر کار از کار گذشته بود . (دختر شور انگیزشعر ، مسعود بهنود ، مجله روشنفکر ، اسفند 1345 )

 

و در ظهر چهارشنبه 26 بهمن 1345 ، خاک پذیرنده – که اشارتی به آرامش داشت – با آن دهان سرد و مکنده – که در هیات گور در آمده بود – او را در خود فرو برد :

(( آمبولانس سفیدی که غرق گل است آرام به خیابان گورستان ظهیرالدوله نزدیک می شود. زمزمه ها و اشکها جاری است . جسد را از آمبولانس بیرون می کشند . او به لطافت شعرش در زیر طاقه شال ترمه خفته است . احمد شاملو ، سیاوش کسرایی ، مهدی اخوان ثالث ، هوشنگ ابتهاج ( سایه ) ، ساعدی و چندتای دیگر تابوت را به دوش می گیرند . باران دوباره شروع شد و اشکها هم . اما غریو صلوات این هر دو را بی تفاوت می کند . جنازه بر روی دوش این چند تن به محل گورستان حمل می شود و بعد پای گور به زمین گذاشته می شود.

کدام قله ؟ کدام اوج ؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ ، در آن دهان سر مکنده

به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند ؟

کار گورکن ها تمام شده . حالا دارند آجر و گچ توی گور می چینند . فروغ هنوز زیر طاقه شال ترمه در انتظار گور است . بر آمدگی دستهایش را از زیر شال می شود تشخیص داد ...

صدای گورکن ها بلند می شود . بعد صدای صلوات و بعد حمل جسد به طرف گور . باران چند لحظه قطع می شود ، آنقدر که طاقه شال ترمه را از روی جسد بردارند . پس از آن برف ، برفی پاک و سپید از آسمان فرو می ریزد سپیدتر از کفن او . او را که سپید پوشیده است آرام در گور می نهند . زمین را و گورش را رنگ سپید برف پوشانده است )) ( پرویز لوشانی ، مجله سپید و سیاه ، اسفند 1345 )

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغهای تخیل

به داسهای واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی

نگاه کن چه برفی می بارد ... (ایمان بیاوریم به  آغاز فصل سرد ، فروغ )

 

فروغ در قلمرو شعر و زندگی : بهروز جلالی

از کتاب دیوان اشعار فروغ فرخزاد

انتشارات مروارید

 

 

سوگ سرود در مرگ فروغ

مرثیه ( احمد شاملو ) ، دریغ و درد ( مهدی اخوان ثالث ) ، دوست ( سهراب سپهری ) ، شبنم و آه ( سیاوش کسرایی ) و ...

 

دریغ و درد :

.....

بسی پیغامها ، سوگندها دادم

خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر

نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر

که زنهار ، ای خدا ، ای داور ، ای دادار

تو را هم با تو سوگند ، آی ! مکن ، مپسند این ، مگذار

مبادا راست باشد این خبر ، زنهار

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز

و نفشرده است هرگز پنجه ی بغضی گلویت را

نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد

خداوندا ، خداوندا

به هر چه نیک و نیکی ، هر چه اشک گرم و آه سرد

تو کاری کن نباشد راست

همین تنها تو می دانی چه باید کرد

نمی دانم ، ببین گر خون من او را به کار آید دریغی نیست

تو کاری کن که بتوانم ببینم زنده مانده است او

....

ببین ، آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد

پس از عمری ، همین یک آرزو ، یک خواست

همین یکبار می خواهد

ببین ، غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید

خداوندا به حق هر چه مردانند

ببین ! یک مرد می گرید ...

 

نظرات (9)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
پنج‌شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 20:09
+ سینا
سلام دوست من
خوبی ؟
وبلاگ باحالی داری. خیلی پرشوره...خیلی نازه
اگر وقت کردی به وب من سری بزن و حتما در نظر سنجی شرکت کن.
امتیاز: 0 0
جمعه 5 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 00:22
+ آوا
سلام دوست عزیز..
قالب جدید هم مبارک خیلی قشنگ شده.
من آپ هستم دوست داشتی بیا...
موفق باشی.
امتیاز: 0 0
یکشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 20:39
+ سعید
سلام وبلاگ قشنگی داری به ما هم سر بزن اگر خواستی تبادل لینک کنی به من بگو.
بای
امتیاز: 0 0
دوشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 15:05
+ سایه
خیلی خو شم امد وقتی بلاگت رو خوندم. نمی دونم یه جورای
آرامش خواسی به آدم دست میده.
موفق باشی
به من هم سر بزن
امتیاز: 0 0
دوشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 19:59
+ سینا
سلام دوست عزیز
خوبی ؟
بله میشه ... چرا که نه ... ! من لینک تو رو در وبم گذاشتم لطفا شما هم این لطف در وبال من بکن.
بای
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 15:35
+ سایه
سلام حمیدرضا جان
خوبی؟

می‌دونی، من به فروغ خیلی ارادت دارم، کلیه نامه‌هاشو به پرویز دنبال کردم. فروغ شخصیت استثنایی و بسیار جالبی داشت. از جمله معدود زنانی بود که با تفکرات خاص زمان خودش جنگید، اما نتونست دوام بیاره و به یک احساس تنهایی عجیبی دچار شد. هر کسی نمی‌تونه دنیای متفاوت فروغ رو درک کنه. من که تحسینش می‌کنم.

ضمناً مرسی که این مطلب بسیار جالب رو تو وبلاگت گذاشتی، من به شخصه لذت بردم. احسنت
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 17:21
+ جاوید
سلام
قالب قشنگه
ببخشید که یه مدت نشد سر بزنم این برج بر بام همه برجهاست
قربانت جاوید
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 18:06
+ پیشی و تربچه
سلام
خیلی وبلاگ زیبایی داری
من وبلاگ شما رو با اجازه لینک کردم
موفق باشید
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 11 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 18:45
+ behnam
sallam hamid jan man upam khoshhal misham movafagh bashid babay
امتیاز: 0 0