X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

برج و کبوتر

پنج‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1385

خوابگردها

در شهری که من به دنیا آمدم ، زنی با دخترش زندگی می کرد و هر دو در خواب راه می رفـتند.

 

یک شب که خاموشی جهان را فرا گرفته بود ، آن زن و دخترش که در خواب راه می رفـتند در باغ  مه گرفته شان به هم رسیدند.

مادر به سخن درآمد و گفت : (( تویی ، تو ، دشمن من ! تویی که جوانی مرا تباه کردی و زندگی ات را بر ویرانه های زندگی من ساختی ! کاش می توانستم تو را بکشم .))

پس دختر به سخن درآمد و گفت : (( ای زن منفور و خود خواه و پیر ! که راه آزادی را بر من  بسته ای ! که می خواهی زندگی من پژواکی از زندگی بی رنگ خودت باشد ! ای کاش می مردی ! ))

 

در آن لحظه خروسی خواند و هر دو زن از خواب پریدند.

مادر با مهربانی گفت : (( تویی ، عزیزم ؟ ))

و دختر با مهربانی پاسخ داد : (( بله مادرجان. ))

 

نویسنده : جـُبران خلیل جبران

کتاب : دیوانه

حرفهای خودم :

شاید خاموشی جهان همان لحظه ای باشد که دیر یا زود هر کسی با آن مواجه می شود و اینبار نه در رویا ، بلکه در واقعیت . پدر و مادر پیری که به نظر می رسد وبال گردن می شوند و موجب سلب آسایش ! باید ترکشان گفت و در پستویی پنهانشان کرد تا چشمی آنها را نبیند و چشم آنها ، چشمانی را ! محکوم به تنهایی و در واقع ، محکوم به حبس ؛ نه از نوع ابدی ، اما بدون ملاقاتی !

* * * *

این هم مطلبی راجع به مادر و فرزند . ( هر چند که چند روزی گذشته ، ولی خوب من عادت دارم پنجشنبه ها مطلب میذارم - شرمنده ) گرفتار کارهای دانشگام بودم.  امیدوارم این دو ماه تابستون بتونم هر هفته مطلب جالبی بذارم . از دوستای عزیزم بابت پیغامهاشون در اینجا و یاهو ( از 70 نفرتون ) ممنون. قسمت آرشیو مطالب هم یه سر و سامونی دادم . در قسمت بایگانی ، مطالب دسته بندی شده اند . دوست داشتید یه سرم اونجا بزنید . شاد باشید و شیرین کام ! 

نظرات (4)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
پنج‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1385 ساعت 19:20
+ مهدی
سلام
داستان جالبی بود
به درستی که در پس هر ظاهری واقعیتی دیگر نهفته
امتیاز: 0 0
شنبه 31 تیر‌ماه سال 1385 ساعت 08:46
+ سایه
سلام مظالب جالبی بود
بلاخره همه ۱ روز خواه ناخواه این مسیرو طی میکنند
وهمه روزی
امتیاز: 0 0
شنبه 31 تیر‌ماه سال 1385 ساعت 13:30
+ سایه
سلام عزیز

داستان جالبی بود. اما فکر نمی کنم مادر و فرزند نسبت به هم چنین احساسی داشته باشند. چون کودک از نوزادی چنان شیفته ی بوی مادر میشه که همه جا اونو حس میکنه. این یک غریزه است و حتی در خواب هم از بین نمیره.

به هر حال داستان جالبی بود. ممنون
من هم به روزم

ای آسمان تو ببار
گویی چشمان من با عاطفه و اشک بیگانه شده
با عشق با وفا با مهربانی با ......
چشمان من در دنیای بیگانگی ها خشکید
اما
شاید
به لطف بارش تو
همانند دوران کودکی
با آرزوهای خود نجوا کنم

شاد باشی
امتیاز: 0 0
یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 10:31
+ ح ا م د
سلام حمید جون
ممنونم که پیشم اومدی
مثل همیشه با مطالب زیبا اومدی ..
چه خوب بود در همه کارها یاد خدا بودیم ......
باز هم پیشم بیا
قررررربوونت .
فعلا.................
امتیاز: 0 0